حقیقت اینه وقتی میام اینجا زیاد دوست ندارم غر بزنم،
ولی خب اتفاق خاصی هم نمیافته که بیام بگم.
امروز به جای ساعت ۸ ساعت ۱۱ونیم رسیدم سالن
و نفرین عامون بر من
امروز روز تعطیلم بود و باید مثل روزهای مدرسه میومدم سالن که نشد.
اتفاقات مدرسه شده مثل سریال های مدرسه ای کیدراما.
دختر های خاله زنک و اتفاقاتی که نتیجه ی خاله زنک بازیاشونه.
و فاجعه اونجاییه که اکیپ من(دراصل اکیپ سابق)ولی خب،جزوی از همین خاله زنک های ناعزیز هستند.که البته درابتدای شروع دوستی خبری نبود که شخصیت هارو بشناسم.و تاحدودی جنس خاله زنک بودنشون فرق داره.
خود برتر بینی،البته اصطلاح بهتری در وصفشون هست که در شان من و وبلاگم نیست😂
بگذریم،
در مقابله با فضائل اخلاقیشون چه کردم؟فاصله
بله فاصله گرفتم و تاحدودی موفق و تاحدودی ناموفق بودم.
دوباره دارم اعصاب خودمو خورد میکنم.
ولش.
چیزی که در اصل اومدم بگم،
نیازمندی انسان به دوسته،
دوست صمیمی.
آدم نیاز داره برای یک نفر از روزمرگی هاش تعریف کنه،
پایه دلقک بازی هم باشن،و حتی غم،
بله صرفا دوست کسی نیست که کنارش یه دلقک خوشحال باشی ،
گاهی نیازه کنار هم دلقک های ناراحتی باشیم که سگ سیاه افسردگی بغلمون کرده،
یکی باشه یهو از شلوار هلوکیتی جدیدی که برای خودش گرفته برات عکس بفرسته و بگه تادااا،و تو بیشتر از خودش ذوق کنی.
و ویدیو مسیج،ویدیو مسیج و ویدیو مسیج.عالی میشه،نه؟
و البتههه فرستادن نامه.
واقعا دوست دارم امتحانش کنم*****
و اون یه نفر میتونه فرسنگ ها دور از تو باشه،
بنظرم تجربه جالبیه،
و البته احتمالا دلتنگی زیادی در پیش داره.
ولی خب بنظرم عالیه.
و من هنوز دنبال یه ادم اینجوری ام.
پیدا کردنش خیلی سخته.سخت تر از پیدا شدن نیمه گم شدت.
نیمه گمشده..
بعضی وقت ها یه دوست خوب میتونه نیمه گم شدمون باشه.
و نمیدونم چقدر دیگه باید توی کیوسک منتظر تماس یه آدم اینشکلی باشم*!
آه راستی،
پاییزتون قشنگ.