من گمشدم¡¿

من گمشدم¡¿,تماس برقرار است؛ حتی اگر کسی پشت خط نباشد..[اینجا،آخرین چراغ هنوز روشن است.]

درباره سایت
ایستگاهی کوچک برای نوشته‌های یک رهگذر.
من گمشدم¡¿

یک هفته از شروع سال تحصیلی دوازدهم میگذره و من هنوز موقعیت خودم رو پیدا نکردم و بین تست‌های نزده و خلاصه نویسی های نکرده و کتاب های درسی شروع نشده معلقم،بعضی وقتا دلم برای سارا(پشتیبانم)میسوزه سعی داره جدیتش رو حفظ کنه و همچنان متعجبه از من.از من که نمیدونم کجام،از کجا باید شروع کنم و چرا شروع نمیکنم؟اون نمیدونه من الان چه حسی دارم.نمیتونه هم بفهمه.شاید اگه خودم بفهمم اون هم بتونه بفهمه.

من یادم نمیاد قبل از این خلسه طولانی کجا وایستاده بودم؟ یادم نمیاد قبلا چجوری زندگی میکردم،قبلا؟قبلا یعنی کی؟یک ماه قبل؟یک سال قبل؟شاید هم خیلی قبل..

نمیدونم،درهرصورت که یادم نیست.

فقط یادمه قبلا با نشونه ها زندگی میکردم،الان دیگه تظاهر به زندگی با نشونه ها میکنم،خودمو مجبور میکنم یادم بیاد که قبلا نشونه ها چه شکلی بودن؟میدونی نشونه ها زنده ات نمیکنن،فقط یادآوری میکنن که تو زنده ای و من نیاز دارم بهم یادآوری بشه که زنده‌ام،تا بدون به نفس کشیدم ادامه بدم.

الان یه جایی بین اقیانوسم،اونجا که آخرین قطرات نور داره بهش تابیده میشه و پایین تراز اون میشه سیاهی مطلق، دلم نمیخواد پایین تر برم،باید صورتم رو برگردونم سمت نور،ولی نمیتونم.نمیدونم چرا؟انگار که یکی مسخم کرده و فقط به سمت پایین نگاه میکنم.

میدونی دوسال پیش یه نشونه جدید جدید برای زندگی میدا کرده بودم،دوست،اکیپ دوستی،عالی بود‌هنوزم میگم اون سال یکی از بهترین سال های تحصیل تو دبیرستانم بود.تنها چیزی که اون محیط استرس زا رو برام قابل تحمل میکرد و میتونستم به اینکه عمه(لقبشه)پیشم نیست کمتر فکر کنم و کمتر راجع بهش ناراحت باشم.حتی اگه بقیه براشون اهمیت نداشته باشه و حتی از اینکه برای آنشرلی درونم هیچ دایانایی پیدا نشده کمتر ناراحت بودم.

و پارسال این نشونه رو انداختم دور و با این حقیقت تلخ خودم رو روبه‌رو کردم که دیگه قرار نیست دوستی داشته باشم و دایانا هیچوقت پیدا نمیشه.و اون صمیمیت دیگه از بین رفت .

از بین رفتن صمیمیت هم خیلی عجیبه برام،

میبینی اینایی که الان به زور یک موضوع برای صحبتتون پیدا میشه قبلا وقت برای حرف زدن کم میاوردین و چیزی نبود که بینتون گفته نشه...

دلم میگیره

و سعی کردم قبول کنم و خب شدنیه؟(امیداورم بشه)

و الان تنها دوستم درس خوندنه و حس میکنم قراره از دستش بدم.

اوه خدای من چقدر امشب حرف زدم،من فقط قرار بود بیام بنویسم دلم برای خودم تنگ شده..

چهارشنبه هجدهم شهریور ۱۴۰۵23:34اپراتور ِ شب(۰۰:۰۰)
آخرین مطالب
لینک دوستان
امکانات سایت