دیروز روز شعر و ادب پارسی بود و واقعا قصد داشتم بیام اینجا و شعر های قشنگ قشنگ شهریار رو بزارم ولی خب نشد.دوباره وارد کالبد بی رحم بی حوصلگی مزمن شدم،متاسفانه.خیلی وحشتناکه و واقعا دنبال راهی برای مقابله باهاشم.(اگه راهی بلدین کامنت کنین_)
روزهایی که دچار بی حوصلگی میشم وحشتناکه،نه بخاطر بیحوصلگی ،بخاطر عذاب وجدانی که بابت انجام ندادن کارهام دارم.و خب امیدوارم شیطان دست از سرم برداره و راحتم بزاره.
چهار روزه نرفتم سالن مطالعه و دارم دیوونه میشم از این حداز بی مصرف بودن.خدایا هلپ.
امروز صبح کتاب نهم نوامبر رو از کالیین هوور شروع کردم و خب دقایقی پیش با پایان رسوندم،کالیین هوور جز نویسنده های موردعلاقم در ژانر عاشقانه است،
تااینجا چندتایی کتاب ازش خوندم که پایان همشون شاد (یاهمون Happy End)بوده،کتاب هاشو ازاین نظر دوست دارم که یک عاشقانه کلیشه ای نیست،همشون آسیب هایی که یک رابطه میتونه داشته باشه رو منعکس میکنه(بیاین این موضوع که اصلا درباره اینکه یکی از احتمالات قوی اینه که شخصیت قربانی داستان نتونه فرد مناسبی رو در پایان پیدا کنه و یا حتی پایان خوبی رو نداشته باشه صحبت نمیکنه حرفی نزنیم چون اون نویسنده رمان عاشقانه اس و تاهمینجا هم که از یسری موضوعات روانشناسی و روانشناختی حرف زده کار شاقی کرده)
ولی در کل خوندن چندتا کتابش برای امتحان کردن بد نیست.مثلا:[۱.ماتمامش میکنیم و جلد دومش ما شروعش میکنیم:مورد علاقم بود چون تونست ازون رابطه سمی بیاد بیرون و خب خیلی خوشحال شدم که اتلس رو دوباره دید ****]
[۲.یاد او]
و اما نهم نوامبر؛
ایده کتاب واقعا جالب بود ،هرچند فکر میکنم چندتا فیلم و سریال هم بااین ایده نوشته شده ولی خب پیگیرش نبودم تاحالا.پایانش رو دوست نداشتم،
نه ازاین جهت که پایان خوبی داشت،ازاین جهت که انگار سعی کرده بود کتاب رو تموم کنه.
با منطقم جور درنمیاد که فالن(شخصیت اصلی زن) انقدررر راحت بن(شخصیت اصلی مرد داستان) رو ببخشه،برام قابل هضم نیست.
البته که نویسنده دلایل خودشو داشته ولی خب نمیتونم قبول کنم که مردی که باعث سوختگی من و تا دم مرگ رفتنم بشه رو انقدر راحت ببخشم.هرچند دلیل قانع کننده ای داشته باشه.حداقل نه انقدر زود و سریع.
سارا(پشتیبانم)اگه بفهمه یک کتاب رو تو یک روز خوندم و کلمه ای درس نخونم،اول منو دار میزنه بعد خودشو(^o^)