درحالی که داشتم از گشنگی جون میدادم و همه ی خوراکیام تموم شده بود.
فرشته مهربون در کالبد دختر میزکناریم تو سالن مطالعه ظاهر شد و بهم پیتزای مامان پز دادددد.