روزها در نقش دخترک کنکوری در لابه لای تست های عروض و قافیه به دنبال آینده،
و شب ها، میان جنگل خاموش و جاده ای که به هیچ کجا ختم نمی شود؛چراغ کیوسک را روشن میکنم و منتظر تماس گمشدگان پشت خط می نشینم.
[پ.ن:اگر روزی از کنار جاده گذشتی و تلفن را درحال زنگ زدن دیدی،عجله نکن...
شاید کسی آن سوی خط،هنوز منتظر شنیدن باشد.
و شاید من،
پشت شیشهی بخارگرفتهی کیوسک،
اپراتور همان شبی باشم که تماسش را از دست دادهای.]